گام های آدمی تا دمی در گوش های همکیشان و ناهمکیشان مانند سوزن به نخ می شود که این دالان اندیشه باب دلِ دلداران سخن براند والا ماه تا ماه و سال تا سال جز حرف های طبقه ی رمال به دهانِ گوش ات فتوا نمی شود.
***
دختر سطل کوچک را پر از آب کرد تا مسیر چشمه تا منزل را با زجر کودکانه زیر پاهایش لگدمال کند با آرزوی پیروزی بر غول هایی که پشت تاریکی شب پنهان اند و نعره می زنند.
**
بیا بیا
سیاه هلدان
بیا بریم از این دشت
بریم تا بهار دوباره بگیره در بر
دل و دامان مان را همدم!
*
+ نوشته شده در Thu 2 Sep 2010ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
در
آغوش زیبای مریم زبان باز کرد مهربانی را جرعه جرعه از کاسه ی زیبای دستان مریم نوشید. زمانیکه رودخانه ی اورشلیم بوسه بر اندام کودکانه اش می زد و فرشتگان دست در دست هم نور نگاهش را طواف می کردند نگاهش جز در نگاه مادرانه ی مریم _
مسیحای مادر _ لانه نداشت. بر صلیب بالای تپه ی جلجتا وقتی که خداوند دستانش را سخت به یاری می فشرد اشک های مریم بود که دریایی شد تا مسیحای ما غرق در آغوش آرام دریای مادر مهربان قایق خداوندش را با فوج عظیم لشکر فرشتگان بار دیگر دید که ناآرام به سوی او می راندند...
همچنین تقدیم می شود به نازنینی
+ نوشته شده در Thu 3 Jun 2010ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
شاید بهانه بوده است صدای سطل عشق که قطره دانِ اشک ماست برای
لحظه های تب * شاید بهانه بوده است تبار تلخ تبی که وقتی
پیشانی به پیشانی می نهیم داغ ترین استوای جهان را به نیمکره های
زمین وام می دهد... * شاید بهانه بوده است شبنم چشم ها که رودی
می شود به مقصد آبشارها . . . نیاگارا بودن هم هوایی دارد
بهانه نمی خواهی همه بهانه ی تو می گیرند....
+ نوشته شده در Wed 28 Apr 2010ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
از خیابان اصلی که پیچیدم داخل خیابان فرعی.... از ابتدای خیابان تا نیمی از راه جز نرده های بیمارستان چشم را نمی نوازد نرده هایی که آنسویش معمولا رنج و ناله ست. هنوز با نرده ها اُخت نشده بودم که صدای داد و فریاد و جیغ چند نفر حواسم را به خودش جمع کرد.خوب که نگاه کردم صدا از حیاط نیمه تاریک بیمارستان بود ....بعله چند مرد و زن ناله ی مرگ عزیزشان را به گوش های فلک هدیه می کردند...حجم اندوهشان فرو رفت توی دلم و رفتم توی روزهایی که پدر با چه دردی هوای این بیمارستان را تنفس می کرد...تحمل می کرد و صبر...این رنج با تصویر تاریک دوسه زن و یک مرد که به سر و کله خود می زدند همراه شد تا کمی پایینتر دوباره صدایی ناموزون به گوشم خورد سر برگرداندم اینبار از آن سوی خیابان بود صدا. پنج شش تا نوجوان که تازه پشت لبشان سبز شده با هم می گفتند و بی خبر از عالم ، مستانه می خندیدند صدای قهقه شان بم و زننده بود که آزارم داد که اندوهم را سُر داد توی صدایشان.
در فاصله دو سه قدم ، دو دسته آدم دیدم هر کدام در اوج دو احساس کاملا متفاوت... اما اما گمانم این احساسات ما آدم ها جایی بهم پیوند می خورد جایی که غم و شادی در هم می لولند جاییکه خنده و گریه همدست می شوند ....جاییکه رنگِ حالت از انسان برداشته می شود جایی میان اعماق دره های دوستی شاید....جایی درون دعای رنگ برگشته ی چشم هایمان....جایی که غلی و غشی نمی تواند باشد ....جاییکه همه چیز ذاتمان رو است آنجا انگار همه ی احساسات و عواطف همدست خواهند شد....
شاید...نمی دانم!
+ نوشته شده در Fri 19 Feb 2010ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
ای خداوند! مرا وسیله بساز تا صلح و صفای تو را بر قرار سازم ببخشای تا بذر محبت بکارم در آنجا که نفرت هست بذر بخشش در آنجا که جراحت هست بذر ایمان در آنجا که شک هست بذر امید در آنجا که نا امیدی هست بذر نور در آنجا که تاریکیست بذر شادی در آنجا که اندوه هست ای خداوند! ببخشای تا باعث تسلی شوم بیش از آنکه خواهان دریافت تسلی از دیگران باشم دیگران را درک کنم بیش از آنکه بخواهم آنان مرا درک کنند محبت کنم بیش از آنکه انتظار محبت داشته باشم زیرا که در دادن است که دریافت می کنیم در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در مردن است که برای زندگی جاودان زاده می شویم. آمین فرانسیس قدیس