|
و خدایی که همین نزدیکی هاست، لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
|

خدایا! ساز دهنی چیز دیگری ست، انگار روحی که از داخل این ساز کوچک بیرون می آید، حاصل رهایی ذره ذره های زندانی روح خداست در دنیای آواها...
وقتی موسیقی ژاپنی ساکورا نواخته شد به وضوح می فهمیدم که نُت ها چگونه از عدم به وجود می آیند،می بالند و به فریاد تبدیل می شوند...
دستان کودکانه ی یک گیتاریست به دستان مهربان مادری می ماند که موهای دخترش- تنها میوه زندگی اش - را نوازش می دهد و با صدایی زیر و تیز لای لای محزونی برای او سر می دهد...
دستان یک موزیسین به معجزه ای بیشتر مانند ست که گمانم با دستان خدا همدست اند، دستانی که می آفرینند، بهار را، عشق را و هستی را ـ چه می گویم - آفرینش را!
توی تماشاچی ها نشسته ای و روی سن را نگاه می کنی تا نوازنده بیاید و بنوازد،این انتظار، انتظار زیبایی ست.
زیباتر آن ست که وقتی شروع به نواختن کرد چشم هایت را ببندی. ما در کنسرت ها معمولا موسیقی را هم با چشم هم با گوش می شنویم اما اگر یکبار محض امتحان چشمان را ببندیم ، با گوش، بسیار بهتر می توان شنید و چه شنیدنی...
بانوی نوازنده با ژستی بسیار زیبا روی صندلی نشست.پا روی پا و شانه و کمر کاملا راست و گردن و سر به نحوی شاعرانه ـ مثل مینیاتورهای قدیمی- خم شده به سمت پایین؛ انگار دستان یک مجسمه تراش بسیار هنرمند، اندام او را برای این لحظه تراشیده که اینگونه زیبا بنشیند و اینگونه زیبا شروع به نواختن کند...
آری گمانم ژست یک گیتاریست در هنگام اجرای روی سن ،بی اغراق نیمی از کار او باشد ـ تبلور زیبایی چشم نوازی که نگاه بیننده را از نوازنده به ساز و از ساز به دریای نُت ها رهنمون می کند ـ .
در ژست بانوی نوازنده غرق می شدم که چشمانم بسته شد، فقط صدا بود و آماج قطرات نُت که به روی پیشانی و گونه هایم ریخته می شد.بازی نُت ها توی ذهن تاریکم، روشنایی ایجاد می کرد: خط های خمیده و ممتد، طرح های زیبایی که هنوز به وجود نیامده دوباره به عدم می پیوستند درست عین نُت ها...
لحظاتی بعد با ضربات محکم انگشتان دست او بر سیم های گیتار، چشم باز کردم؛ این دست ها چه قدر هنرمندانه با سیم ها به تانگویی موزون، می پرداختند؛ تانگویی که چشم ها و گوش ها را می نواخت. با هر حرکت دستش موهای ریخته روی پیشانی اش تکانی شدید می خورد و این اوضاع با آهنگ فلامینگویی که می نواختش به نحوی عجیب عجین بود.در این اوقات، چهره ی بانوی نوازنده برافروخته تر بود؛ دیگر از اضطراب شروع کار چندان خبری نبود و او بود و سازش. انگار وارد دنیای دیگری شده بود و دست در دست خدا، دست اندر کار خلق لحظه های تازه ای برای ما خلایق شنونده بود...
دوباره چشمانم را بستم. موسیقی با طعم چشمان بسته، در ذهنم با نقاشی تلفیق می شد و هر صدا یک خط، یک طرح و یک ایده ایجاد می کرد.این اوج مستی موسیقی برای ذهن آماتور من بود...

نقاشی ها برگرفته از سایت: hoocher.com
این پست تقدیم می شود به دوست نوازنده:
درسا ی گرامی

نقاشی برداشت شده از : cgfa.sunsite.dk
آب سر رفته
مادر نیست
خدا آمده تنگ دلم بست نشسته !
*** ***
خرمن، آفتاب داغ را به مهمانی خوانده و
آتش، حاصل نزدیکی ناهنگامشان در مزرعه...
از پشت پنجره می دوم به آتش
نگاهم می افتد
به تک درخت پیر مزرعه:
طعم تلخ مرگ می گیرد گلویم
و چنگالم خشک می شود از درد نفس های بی کلمه
چنگ می زنم به خدا :
نرو ، هر چند مادر آمده!
-------------------------------------------------
درون تنهایی خودم راه می روم
جدول های کنار خیابان را یکی یکی رج می زنم به یاد آروزوهای «زیبای» کودکی...
این روزها میان هوا و زمینم.ذهنم در مقابل این سوال افتاده به ت ت پ ت:
درک زیبایی از کجای ما آدم ها نشاءت می گیرد؟!
آیا همه ی زیبایی ها زیبای واقعی اند؟
مثلا آیا زیبایی یک زن همانقدر است که روح لطیف من می فهمد یا نه این روح من، خواسته ناخواسته به غریزه مبتلاست؟
آیا مرزی بین این درک زیبایی و آن استنباط غریزی می توان ترسیم کرد؟
دوستی می گفت شناخت است که زیبایی را برای ما معنی می دهد. اما جوابش چندان برایم آشنا و نزدیک نیامد، مجال صحبت بیشتر هم نشد.
آیا این همه زیبایی عالم را، همه موجودات آن درک می کنند یا صرفا من انسان به این درک دچارم و از آن لذت می برم؟
آیا نمی توان گفت که جهان به غریزه و ذات ناخواسته ی خود زنده است و زیبایی هم برای او جز در همین راستا معنا نمی گیرد؟
یعنی مثلا آوازخوانی گنجشک جز رفتار غریزی او به اوقات و موقعیت ها نیست اما ما انسانها از یک جایی به بعد قضیه مان توفیر می کند با بقیه جهان. ما به شناخت زیبایی هایی که خود می اندیشیم زیبایند دست می یابیم و این قصه همین طور ادامه پیدا می کند....
نمی دانم گیج شده ام از این آفرینش. اگر کسی نقطه نظری داشت با جان دل می نوشم نظرش را، که سخت مهلکه ای شده برایم ...