تبليغاتX
شازده کوچولو-کتابی ست از آنتوان اگزوپری
دلنوشته های یک لولی بی غش
 

سوسوی چراغ برق ها

اندوه کوچکی بیش نیست

بال های مه

چشم های ماه را

پوشانده اند

کورسوی چراغ برق ها

اندوه کوچکی بیش نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

بهانه تویی بانو!

همه زیبایی تویی

خدا تویی

خلق تویی

من تویی

ما تویی

آهسته بیا پا بگذار روی سن مردمکهای زیبایم،

رقص دیروزت را آغاز کن

آیینه می شود مردمک هایم

من، مردم می شود

خیره می شوند تمام به زیبای تاب و پیچ پیچ تنت

نت ها را اگر نواختم آنوقت بی مقدمه و

 تو در راک و پاپ و کلاسیک، ملغمه شدی در احساسم،

 خرده نگیر

بی تابم،

دستانم بی راه می روند.

رو کن تمام خودت را

رو کن تمامم را.

تمام دلخوشی ام،

چهارده شب به انتظار طلوع تو ماندن است

تمام شبم چهارده است

بانو باران بگیر

کویر صورت دستانم را باران بگیر:

ماه باران!

با ران

یا بی ران

مرد قصاب همیشه

لاشه ی زیبای گاوها را می آویزد پشت شیشه

فکر می کنم اگر

 ما هم گاو بودیم

روزی آدم ها

 تن زیبای تو را

 می آویختند آنگونه

 از سیخونک آویزان ویترین قصابی ...

چه غصه من نمی خوردم

دم به دم چشمانم خیس خون می شد

می رفتم داخل قصابی : بزن

زن اما پایان ندارد در آن قصابی....

 آبی صفحه ی نت * می تند توی چشم های بی نای من!

زن اما پایانی ندارد در این قصابی....

 

*net

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 


گفتم:

آیین مستی


بوسه هایت گنجشک می شوند

می نشینند

بر لانه ی لب هایم!


دوست گفت:

بوسه هایم

مرهم می شوند

نوازش می کنند

بی قراری لب هایت!

بوسه هایت نیز...


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 


سپاس اندر
گفت
خداوندش را:
سپاس و شکر ای بی همتا!
ای بی من و بی ما
هماره
بر پا!
سپاس اندر خداوندش را
داد نجوا:
سپاس و شکر خداوندا!
ای بی پایه،به پا خداوندم!
ای مرهم اندوه ها و دردم!
یکدانه خداوندم!
دست انداز در دستم
مستم
خسته م.......
+
اجابت را خداوندش
ندا داد و
ندا آمد:
وفایت را،صدایت را
از این همه زیبا نیایش ها
بی جان صدایت را
ثنایت را
دعایت را....
+
اجابت شد دعای پیر
اجابت شد صدایش،دلگیر....
از آن همه زنجیر
به جسم و جانش
فقط ماندست اکنون صدای پیر،
صدای پیر که می پیچد
درون دیرها و مسجدها و کلیساها
که می ماند
درون کوه ها و دشت ها و دریاها...
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 


و مسیحای ما گفت:

قبل از هر گام

جای پای گام بعدیِ خود را ببین!


این پست تقدیم می شود به رهروی به نام : مژده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 


شیارهای دست خداوند         

کشاورزی را مانند است

که به هر کشت،

مهری نیز      

به رنج خاک نشانده است!


این اثر تقدیم می شود به انسانی به نام :  سپهر
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 


نگاهم به دست های خلق است هنوز انگار،

از این رو

نمی آید تحفه ای از آسمان!



+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

زمان، زن خداوند بود

اما

هیچ گاه پیش او نمی خوابید

چرا که هرزگی را بیشتر دوست می داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 


شاید بهانه تو بوده ای از همان آغاز.

من بهانه گیر نبوده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 

چشمانت از طلاست

هر چند به رنگ زغال!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 
=